تبليغاتX
پشت هیچستان جایی است
درباره وبلاگ

لبیک...اللهم لبیک... لبيک لا شریک لک لبیک
پرواز را به خاطر بسپار
پرواز...اوج...پرواز

پشت هیچستان جایی است
شنبه دهم بهمن 1388 :: 20:29 ::  نويسنده : نرگس        
مي گويي "تو هم خيلي وقت است نمي نويسي ... از بچه ها شنيده ام گوشه گير شده اي ...."
دلم درد دارد و اين درد کهنه نمي شود که خون ها تازه است ... که اعدام ها تا صبح مرا به کابوس مي کشاند که اين درد حتي تظاهر خنده را هم گرفته است...
تلخي را مخاطبي نيست ...چه بگويم؟

شاخه ها تن به تقاضاي شکستن دادند
برگ ها يک به يک از شاخه به خاک افتادند

باز موسيقي تار شب و قانون سکوت
بادها باز هم آواز عزا سر دادند

بس که خميازۀ فرياد کشيدم ديري است
خواب هايم همه کابوس ، همه فريادند
 
 

برخاست صدا از در و ديوار ولي ما
با اين همه فرياد فروخورده ، نشستيم
...


پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 :: 14:49 ::  نويسنده : نرگس        

آتل نبند

دست وپاي شکسته نمازهايم را

بيرون پنجره هاي خانه ام

آنقدر دروغ گفته اند

به شهر

به خدا

به مردم

به سيم هاي تلفن

که سياهي غليظ شده است

پروانه ها تاب اوج در سياهي ندارند

براي اين شکسته هاي رو به افول متاسف نيستم

نگران نشو!



دوشنبه هجدهم آبان 1388 :: 10:31 ::  نويسنده : نرگس        
ظرف ها بالاخره توی کابینت ها جای خود را پیدا می کنند

قهوه خوری ها سرانجام در می یابند کجای خانه بنشینند زیباتر به نظر می آیند

عشق اما این روزها توی خانه نوی به هم ریخته مان سرگردان است  نمی داند کجا سکنی گزیند

                       ****

عشق را از روی دیوارهای خانه قبلی برنداشته ام مثل جالباسی و توکابینتی ها و بقیه خرت و پرت ها . گذاشتم باشد شاید آدم های آن خانه کمی مهربان تر شوند .... عشق را توی کارتن نبستم و ننوشتم " احتیاط شکستنی است !" ... عشق را رها کردم و بعد ناگاه دیدم که توی این خانه جدید دارد وول می خورد ... عشق آدرس را بلد است ...

                       *****

قفسه کتاب هایت بی کتاب چقدر زیباتر است ! چقدر سبک تر ! و چقدر پر از کتاب های نداشته ی مهربان!.... قفسه کتاب هایت بدون کتاب بهترین وسیله خانه من است ... زیابترین! دوست دارم ساعت ها بینشینم کتاب های خالی نداشته قفسه ات را تماشا کنم ورق بزنم و پرواز کنم...



شنبه بیست و پنجم مهر 1388 :: 0:54 ::  نويسنده : نرگس        

اگر چه حميد نامه نوشتن به تو را بيهوده مي داند وقتي تو اين همه نزديکي اما من باز هم برايت نامه مي نويسم و لو يواشکي چرا که نوشتن براي تو پيچش تن ماهي ها را عاشقانه تر مي کند؛

تو مثل ماشين بازيافت شده اي

از دور صدايت مي آيد

مي دوم و چادر مي اندازم روي سرم و سرک مي کشم هنوز خيلي مانده تا به من برسي

مي آيم و در حالي که گوش به زنگ صدايت هستم

آشپزي مي کنم

به خود که مي آيم تو رفته اي...

من خواب مانده ام و نمازي پروانه نشده است...

***

يک چيزهايي عوض شده است ... يک حس هايي... يک اشک هايي ... يک حال هايي در مواقع دعا خواندن و حرم رفتن ... اين ها رفته اند توي يک بادکنک و من محکم زده ام زير بادکنک و مسيرش را با چشم دنبال نکرده ام ... بادکنک نيست اما تهي نشده است گوهرشاد از نگاه خدا و زيارت وداع زائران تهراني هنوز مي تواند کسي را ببرد تا زيارت وداع مدينه...

روحم را بيرحمانه تشنگي مي دهم ... به راحتي نماز نمي خوانم ، دعا نمي خوانم ، ذکر نمي گويم ... از صبح تقاضاي ذکر مي کند قلبم اما من اعتنا نمي کنم ... اين يک جور مازوخيسم است و من مي روم دنبال کار من! مي روم خيابان ، کلاس ، سراغ کتاب ها ، ظرف ها ، يخچال ، جارو و کلمه هاي زبان و نزديکي هاي ظهر که من و سفره مان انتظار آمدن حميد را مي کشيم از شدت اين تشنگي بي مهابا گريه ام مي گيرد ...

مازوخيسم هنوز ادامه دارد ؛ چادر احرام را قايم کرده ام...

***

زن حجم ساده اي است ... حجم ساده اي که از تغيير نگران مي شود که دنبال هويت و علاقه هاي گذشته گريه اش مي گيرد که عشق را هنوز نماز مي برد که تازگي مهر هم درست کرده است ؛ " وکيل پايه يک دادگستري"

***

باورت مي شود هيچ چيز نمي خواهي وقتي بي کلمگي بيرحمانه به تو تجاوز کرده است؟

نه دوست داري درس بخواني نه پي اصلاحات پايان نامه را بگيري نه تلفن جواب دهي و نه جايي بروي ... گوشه آرام خانه ات را مي طلبي ...

حالا ديگر تمام طعم ها و مزه ها هم يکسان شده اند ... ديگر رانندگي را هم خسته کننده مي يابم ... دوچرخه و اسکيت هم ديگر برايم نخر ... اما مرا از آغوش وحشي ِ اين بي کلمگي نجات بده ... شايد تو بتواني ... غيرت تو بتواند شايد...

***

من رازهايم را براي تو مي گويم ! همۀ رازهايم را منحصرا براي تو مي گويم . وقتي که لامپ ها خاموش است و تو دراز کشيده اي و من دراز کشيده ام کنارت و صداي نفس هايت طوري مي آيد که يعني خوابي ... آن وقت در اين سياليت عميق من تمام رازهايم را منحصرا به تو مي گويم

***

توي سينما به عنوان يک مخاطب " عام" يا شايد خيلي عام مي نشينم . استاد فيلنامه نويسي مي گفت توي فيلنامه هايت بدبختي بريز تا مخاطب عام ببيند و بعد فکر کند چقدر خوشبخت است ...

حالا من احساس خوشبختي زيادي مي کنم وقتي رفتار بي ادبانۀ بازيگر فيلم را  با زنش مي بينم و همراه تمام مخاطب هاي عام نشسته در تاريکي سينما مي خندم ، جاهايي که بايد بخندد مخاطب و اين يعني دو ساعت بي دغدغه...

دو ساعت را به همراه قوطي هاي خالي راني مي ريزم دور و لبخند مي زنم به مردي که گرماي دستانش در ميان اين همه عاميانگي ، حقيقي ترين خوشبختي است ...

****

يک چيزهايي توي خانه ام گم مي شوند وقتي فکر مي کنند به آن ها بي اعتنا بوده ام. حالا شده اند 6 تا ؛ يک چنگال ميوه خوري ، يک نعلبکي چيني ، کليپس صورتي ، يک شيشه خالي مربا که براي روز مبادا بود ، يک سوزن خياطي و پروانه هاي نمازم...

خواهش مي کنم تو گم نشو از روي سلول هاي اين خانه، مهرباني لبخند آلود آرامش !



سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 :: 12:47 ::  نويسنده : نرگس        
 

 

حنانه دور دستم پيچيده بود. شايد تو هم توي آن لحظات متوجه اش نبودي. حتي حواست به اين نبود که روسري سرم کني . آن ها هم حواسشان به حنانه نبود . "تو" گفته بودي اسمش حنانه است . يعني اولش که نگفتي بعدش که رفتي و من توي اتوبوس نشسته بودم که بروم حرم اس ام اس زدي که اسمش حنانه است. من چلّه داشتم آن روزها. چهل روز مي رفتم گوهرشاد و راستش چيزي نمي خواستم توي سجده هاي طولاني ام و دلم خوش بود به ذکرهاي منظم هر 6 ساعته مان. جوان هاي ناشي اي بودند آن دو مردي که لباس سفيد پوشيده بودند و برانکادر را مي آوردند. تو مجبور شدي خودت مرا بغل کني و حتي توي آمبولانس هم حواست به حنانه نبود. آرام اشک مي ريختي . توي تمام اين بيست و پنج سال آشنايي ، دو بار ديگر هم اشک ريختي . اولين بارش روزي بود که من با لباس هاي سفيد احرام ، يواشکي آمده بودم حرم و با تو قرار داشتم؛ گوهرشاد ! قرار بود آن روز روبروي گنبد طلا ، زير انعکاس نور آفتاب بي رمق زمستاني بر کاشي هاي آبي ، پيمان ببنديم. بعد مامورهاي حرم ما را بردند توي يک اتاق و بازجويي کردند که نسبتتان چيست . من ترسيده بودم . مي خواستند به خانواده ام زنگ بزنند. نگاه تو و دانه هاي حنانه مرا آرام کردند. بعدش که از تو امضا گرفتند ما رفتيم يک گوشه حرم و نماز خوانديم و تو گريه ات گرفت از حرف هايي که به من زده بودند. حتي حلقه را هم از انگشت دوم دست چپم ، درآوردند و لباس هاي آبي کم رنگ تنم کردند اما حواسشان به حنانه که دور دستم پيچيده بود نبود. تو تا پشت در شيشه اي آمدي و بعد در بسته شد. رنگش کرم بود و نور توي دانه هايش مي رقصيد. همان روز توي حرم بود که گفتم بيا يک ساعات مشخصي هر دو با هم ذکر بگوييم و بعد صدايمان توي آسمان با هم حل مي شود و خدا نامش را از توي صداي حل شدۀ ما مي شنود و لبخند مي زند. خدا تنها کسي بود که توي آن همه مخالفت و مانع براي ازدواجمان، کمکمان کرد و خودم هم باورم نمي شد بگذارند بالاخره با هم ازدواج کنيم. وقت ملاقات فقط ساعت 3 تا 5/3 بعدازظهر روزهاي   فرد بود. و حالا حتما براي تو مشکل تر شده بود توي اين هواي گرم. دلم برايت مي سوخت و دوست داشتم مي شد گفت برو استراحت کن من به جايت مي روم بيمارستان. از پشت شيشه که نگاهم مي کردي من مي خواستم برايت دست تکان دهم که انگار فقط انگشت دست راستم که حنانه دور مچش پيچيده شده بود تکان کوچکي مي خورد و توي آن همه افراد ملاقات کننده ، فقط تو آن تکان مختصر را ديدي . همان روز بود که حنانه را هم دور دستم ديدي. از جوشن شروع کرده بوديم. هر روز يک ذکر. روزي که بالاخره اجازه دادند براي اولين بار بيايي خانه مان ، يک سال بعد از ذکر گفتنمان بود . آن روز ذکرمان " يا عدّتي في شدتي " بود: " اي ذخيره ام در سختي !". روزهاي اول آدم هاي زيادي مي آمدند مثلا ديدنم يا شايد ديدنت. اما من فقط منتظر تو بودم که ساعت 3 شود و پرده را کنار بکشند و تو تا ساعت 5/3 که پرده را دوباره مي کشيدند به من خيره شوي. من لبخند مي زدم به تو اما لبخندم انگاري ديده نمي شد. دکترها آن موقع نمي آمدند بالاي سرم که ببينند ضربان قلبم تندتر مي شود بين ساعت 3 تا 5/3 روزهاي فرد . روز عقدمان هم ضربان قلبم تندتر شده بود ، آنقدر که تب کرده بودم. ذکرمان آن روز " يا رب المسجدالحرام" بود . تو آن روز هم دستم را نگرفتي . دو سال و نيم از آشنايي مان مي گذشت و من حرارت دستانت را تنها از روي حنانه حس مي کردم. وقتي حنانه را در دستانت مي گرفتي و بعد مي دادي به من که ذکر بگويم ، حرارت دستانت از حنانه ليز مي خورد توي قلبم. دلم هواي دستانت را کرده بود . آمدم به تو بگويم که دلم هواي دستانت را کرده که اين خواهش ، فقط لرزش کوتاهي شد بر لبانم و تو آن لرزش را ديدي . ملاقات کننده ها که حالا کمتر شده بودند ، حرفت را باور نکردند . روزهاي اول ، آدم هاي زيادي مي آمدند و هر چه مي گذشت تعدادشان کمتر مي شد . آن ها به نبودنم عادت کرده بودند . عادت ويژگي آدمي است اما تو شايد نبودنم را عادت نکرده بودي که هر روز ملاقات پشت شيشه بودي راس ساعت 3. آن ها مي گفتند که من هيچي نمي فهمم و توي کما هستم . البته دکترها به اين حالت نمي گفتند کما. اما تو قبول نمي کردي و باور داشتي که آمدنت را مي فهمم. ذکرهايمان را هم کسي باور نداشت . اينکه هر روز 4 بار ، درست در يک ساعت خاص، با هم خدا را با يک نام بخوانيم تا صدايمان توي آسمان با هم حل شود و ... موبايل هايمان را با هم تنظيم کرده بوديم . حتي ثانيه اش را ! نمي خواستيم يک ثانيه هم عقب جلو باشيم. هنوز هم مي گفتم معجزه آن ذکرها بود که بعد اين همه وقت توانستيم ازدواج کنيم و تو تنها لبخند مي زدي. حنانه که دور دستم بود انگار دستان تو بود يا خدا ، فرقي نمي کرد .. انگار داشتيم با هم ذکر مي گفتيم . مي گفتم آنقدر با حنانه ذکر مي گويم تا دانه هايش نور شود و بعد محو شود .تو مي خنديدي که حنانه محو نمي شود. من روي جدول هاي دانشگاه راه مي رفتم و تو کنارم و با هم در سکوت غروب هاي پاييزي ذکر مي گفتيم و حنانه لاي انگشتانم مي چرخيد. حالا ديگر کسي نمي آمد ملاقات گاهي تک و توکي . اما من بي تابانه منتظر روزهاي فرد ساعت 3 بودم. تو هميشه خوش قول بودي گاهي يک ساعت جلوتر مي آمدي سر قرار. جلوي کتابفروشي دانشکده علوم اداري و من قلبم خيلي بي تاب مي زد وقتي قرارمان نزديک مي شد ؛ درست مثل گنجشک بي تابي که به پنجره مي کوبد و حالا درست راس ساعت 3 گنجشک به پنجره ICU مي زد. حالا ديگر کسي نمي آمد جز تو و هي به تو مي گفتند چرا بيخودي مي روي؟ او که چيزي نمي فهمد. رفتن تو چه خاصيّتي دارد که هي هر روز توي اين آفتاب دهن روزه مي روي پشت شيشه؟ قلبم با همين ملاقات هاي کوتاه زنده بود. ساعت 7 عصر بود و بايد سريع مي رفتم خانه. داشتيم تلفني حرف مي زديم . گفتم دلم برايت تنگ شده است . گفتي چند دقيقه صبر کن. و يک ربع بعد جلو در دانشگاه بودي . تنها 2-3 دقيقه هم را ديديم و رفتيم . گنجشک به شيشه ICU مي زد. سه شنبه بود. ساعت 3 پرده را کنار نمي کشيدند . يک لکه خون روي شيشه بود. انگار گنجشک سرش خوني شده بود از بس به شيشه زده بود. با 5 دقيقه تاخير کنار کشيدند... تو نبودي!!!! گنجشک تمام قوايش را جمع کرد و خودش را محکم به پنجره زد و بعد يک جسم سخت پايين افتاد. کنار تخت مردِ کنار تخت من....

                                     ****

وقتي آمدي توي سردخانه ، حنانه دور دستم نبود.